بسم ربّ المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف

روز دوشنبه زمانی از خونه بیرون زدم که وقت تعطیلی مدارس بود

سر ایستگاه منتظر اتوبوس بودم

10 -12تا پسر بچه (گمونم راهنمایی بودن) خیلی جسه های کوچیکی داشتن

دوتاشون که بهشون میومد شدیدا بیش فعال باشننیشخند پشت استگاه تو چمنا با یه بطری بزرگ (گمونم آب معدنی) تو اون هوای گرم مشغول فوتبال بازی کردن بودن!!!!

اونایی دیگه به صندلی بند نمیشدن و این ور و اونور ورجه وورجه می کردن

بیرون از ایستگاه ایستادم که مزاحم بازی های بچه گانشون نباشم

وااااااااای حرفایی می زدن که من دیگه نمی تونستم جلو خندم رو بگیرم(رومو اونور کرده بودم و می خندید)

و این حرکات و شوخی ها رو گذاشتم پای بچگیشون.....

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

رفتم دانشگاه کار داشتم

کنار زیراکسی دانشگاه

یه عده از پسرای دانشگاه ایستاده بودن روبروی گیشه برادران!

اونقدر بلند داد  بیداد می کردن و شوخی و متلک به هم میزدن حرکات عجیب و  غریب در می آوردن که صداشون تموم محوطه رو پر کرده بود...!

جالب بود

شوخی های این پسرای دانشجو دست کمی از اون پسربچه های دبستانی و راهنمایی نداشت که هیچ، تازه بچه گانه تر هم بود!!!!

گفتم اونا رو گذاشتم پای بچگیشون اینا رو چی بگم؟!!!

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

به این نتیجه رسیدم که:

مردها هیچ وقت بزرگ نمیشن....!(البته شاید بعضیاشون)