غم گذشته

بسم ربِّ المهدی عجل الله تعالی فرجه الشریف

گاهی یه خبرایی بد جور تو رو به فکر می برند.می برندت به خاطرات کودکی،و اینکه چقدر زود گذشت و حالا ....

سعید دیشب زنگ زده بود،

گفت خونه باباحاجی نا رو کاملا خراب کردن....................!

دلم آشوب شد

یه لحظه تمام خاطرات کودکی از جلوی چشمم رد شد و حس کردم همه با هم فروریخت....

البته می دونم که خاطرات موندگاره و مثل ساختمون نیست که خراب شه،ولی می دونی،تمام آرزوی من و ابجیای دیگه این بود که یه روزی اون خونه رو دوباره بخریم و فقط نگاهش کنیم.....

چندسال پیش وقتی به مشکل مالی شدیدی برخورد کردیم و از هیچ جایی نمی تونسیم قرض بگیریم،مجبور شدیم ارثیه ی مامانی مشهدی و باباحاجی رو بفرشیم.........

یادمه آخرین بار رفتیم ساعتها نشستیم توی خونه و گریه کردیم........

چقدر سخته

دلمون خوش بود حداقل گاهی که می ریم شهرستان از جلوی خونه که رد می شیم حداقل م یتونیم جای لی لی بازی کردنای جلوی حیاط خونه رو ببینیم ولی افسوس....

افسوس که این دنیای بی ارزش ...........

.........................................................

پ.ن:تنها نوه های باباحاجی و مامانی مشهدی بودیم،چون مادرم تنها فرزندشون بود،اونقدر عزیز بودیم که........................................................ .

دیگه بغض نمی ذاره

بسه.

یاعلی

/ 0 نظر / 12 بازدید